بهم می گن ببین زندگی براش به بن بست نرسیده اون داره عبور می کنه میگذره... بهم می گن ببین دلش واست تنگ نشد! ... ببین رفت... رفت که رفت (2 سال گذشته من انگار الان فهمیدم کجای زندگی وایسادم باورت می شه؟!!!)پیش خودم می گم عیب نداره اونا که خبر ندارن ما کجای زندگی بودیم، اونا خبر ندارن تو خود من بودی (نه یه موجود فضایی اونم از یه کره ی دیگه!) اونا خبر ندارن این تویی که جای من به زندگی ادامه می دی، این منم که جای تو وایمیستم! اونا خبر ندارن هر وقت خواستم از تو بگذرم دیدم باید از خودم بگذرم! من می دونم روز و شبای تو چه جوری می گذره، تو می دونی بدون تو و چشمات، بودن برام چقدر سخته!
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می مانند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است ،
حقیقت تو و من ....
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم...