روز شب روز شب روز شب...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱  

هر روز بی تو...و هر روز با تو...

سردرگم رویاهای بودن و نبودنم،

و در این همهمه هاست که بیدارم...

و از خود می پرسم...

و از او می پرسم...

از آمدن تو

از حس تو...

هنوز بیداری؟

 


باور کن طاقت  خم شدن سرو قامتت را ندارم...

سکوت کردن و دیدن تنهایی تو، تنهایی من ...عبور تو، عبور من...

کاش روزگار بهتری می رسید...


کلمات کلیدی: عاشقانه ،درباره الی
 
دلم وقتی می گیرد که بی پاسخ می ماند...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥  

دلم گرفته ست،

حس جدیدی نیست...

رویای من

از تو که بگذرم

از دل تنگی هایت چگونه عبور کنم؟

...

کجا هستم که نیستی...؟



کلمات کلیدی: عاشقانه ،درباره الی
 
ورود... ممنوع؟
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

 

بهم می گن ببین زندگی براش به بن بست نرسیده اون داره عبور می کنه میگذره... بهم می گن ببین دلش واست تنگ نشد! ... ببین رفت... رفت که رفت (2 سال گذشته من انگار الان فهمیدم کجای زندگی وایسادم باورت می شه؟!!!)پیش خودم می گم عیب نداره اونا که خبر ندارن ما کجای زندگی بودیم، اونا خبر ندارن تو خود من بودی (نه یه موجود فضایی اونم از یه کره ی دیگه!) اونا خبر ندارن این تویی که جای من به زندگی ادامه می دی، این منم که جای تو وایمیستم! اونا خبر ندارن هر وقت خواستم از تو بگذرم دیدم باید از خودم بگذرم! من می دونم روز و شبای تو چه جوری می گذره، تو می دونی بدون تو و چشمات، بودن برام چقدر سخته!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می مانند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است ،

حقیقت تو و من ....

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم...


کلمات کلیدی: عاشقانه
 
هی همه ی امروز ماله توٍِ یادت نرفته که...!!!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

 

برای تو روز بزرگیه، برای اطرافیانت هم قاعدتا همین طوره... برات خوشحالم برای شادیت شادم...باور کن به آرزوم رسیدم... تو می خندی چه شیرینه ...!!!  فقط می خوام بدونی سعی کردم ولی... هنوز هستی برام... می خوام بسازم با همین خیال بودنت... راه دیگه ای ندارم نازنین... تو بهتر از هر کسی می دونی خسته تر از ایستا دنم... سالهاست نشستم و نظاره می کنم...سال های سال...ببخش ماه من، تو به زندگی برس... .


کلمات کلیدی: عاشقانه
 
حس عجیب من!
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

ساعت حوالی نه شبه،امروز دچار حس عجیبی شدم که نمی تونم تفسیرش کنم... شاید یه جور اعتماد، یه جور اطمینان،یه جور... وای خدایا اصلاً نمی شه توضیحش داد،موشکافانه اگر بخوام بررسیش کنم، از صبح تصمیم گرفتم دنیامو عوض کنم؛ روش برخوردمو با مسائل مختلف تغییر بدم...(چه تصمیم باشکوهی!) تلاش کردم دلم برات تنگ نشه! و فکر کنم بالاخره یه جوری یه جایی یه کسی یا یه چیزی بهم نیاز داره و این دلیل خوبی واسه زنده موندنه... وای نمی دونی چقدر خوبه که خدا اینجاست...نزدیک من ...بذار یه اعترافی بکنم، هر چند که ممکنه به نظر بی معنی برسه و بعد از خوندنش پیش خودت بگی این یارو چشه، چرا بی ربط می نویسه!قدیما یه روزایی مخصوصاً زمانی که مادرم از خیلی اتفاق هایی که برام می افتاد خبر نداشت آرزوم این بود که یه روزی برسه که بتونم باهاش راجع بهشون باهاش حرف بزنم تا حداقل حداقلش احساس تنهایی نکنم و از این حرفا...اون روزا رسید ولی به جرات می تونم بگم حالا می فهمم که تنها مرحم آدم نیرویی مافوق تصورشه که از هر مادرو پدرو دوست و رفیقی به آدم نزدیک تره( نمی خوام فکر کنی دارم شعار می دم یا دارم مثل یک قدیس نصیحتت می کنم یا حتی برای دینی چیزی تبلیغ می کنم.... من فقط  دارم سعی می کنم بهت بگم، هست به خودش قسم هست...اینا حرفایی که ته دل خودتم مونده... می دونم، فقط گفتنش، اعتراف کردن بهش یه کم دل و جرات می خواد...(چه غلو آمیزانه!)) جالب ترش اینه ... من  دوسش دارم با اینکه همه ی امیدمو، همه ی عشقمو ازم گرفت... من دوسش دارم با اینکه گاهی خیلی باهام بدخلقی می کنه من دوسش دارم با اینکه گاهی خیلی بهم سخت می گیره... من تنهام و حالا اون همه ی پناهمه، حالا اون همه ی امیدمه ... هر چی ازم بخواد، هرچی رو ازم بگیره، هرچی بهم بده می پذیرم... مسخره ام نکن فعلاً و در شرایط  حاضر واقعاً می پذیرم... حالا د یگه باید بدونی چرا از صبح دچار این احساس عجیب شدم...!!

 


کلمات کلیدی: درباره الی ،عاشقانه
 
منفی!!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  

نه خسته نیستم بی حوصله هم نیستم، فکرای زیای تو سرم پرسه می زنن... نیاز دارم به تنهایی، بهترش اینه: به سکوت احتیاج دارم... چند ماهی گذشته؛ چند ماه ... یک دو سه باید تو همین حدودا باشه، وضعیت الانم رو شرح ندم خیلی بهتره بیشتر از این دچار عذاب وجدان نشیم بهتره... می گم نشیم چون هنوز نمی تونم  زیر بار برم که فقط خودم مقصر باشم! جالبه نه؟ حتی تو این شرایط هم دست بر نمی دارم! دارم موقعیتمو عوض می کنم... دارم فکر می کنم... و مطمئناً زیاد هم طول می کشه! کجا بودم.... کجا هستم؟ نقطه ی شروع من کجاست؟ می دونی بیشتر از همه به این فکر می کنم که از زندگیم چی می خوام؟ اون از من چی می خواد؟ یه لحظه، باید آهنگو عوض کنم ذهنمو درگیر میکنه به علاوه تعجب می کنم که چه جوری می شه بعضی از این آهنگ های راک رو تحمل کرد؟ مثل مادربزرگ ها شدم؟ شاید... البته همیشه اینجوری نیستما مثلاً می تونم یه آلبوم کامل مرلین منسون رو با صدای بلند گوش بدم و تازه با سرعت هم رانندگی کنم...باور کن قبلاً از پسش بر اومدم!!! لایبراری یا همون کتابخونه یا بهترش آرشیو مدیا پلیر هم غنیمتیه ها! یه دفعه یه آهنگی انتخاب می شه که می برتت تو روزایی که... هی! دارم زیاده روی می کنم قرار نیست و نبود درباره ی این چیزا حرف بزنم!

خوب کجا بودم؟ تو اتاق با نور کم (حتی حروف هم به زور خونده می شه!)، آهنگ رضا صادقی، (اهلش نبودم، اهلیم کرد!) من (با یه کمی بغض!) و یه عالم تلاش برای تمرکز و نوشتن حرفایی که حتی خودم هم نمی دونم قراره به کجا ختم بشه...یه چیزاهایی هم گمشده که نمی دونم کی و چه جوری باید پیداشون کنم! امروز یاد گذشته افتادم ویاد لهراسبی: این همه راهو نمی شه با غریبه ها سفر کرد...تو نفهمیدی ولی من ...نمی تونم بزار حالا که انقدر احساساتی شدم اینم بگم که وقتی گفت اگه می شه، انگار دنیا رو سرم خراب شد و بذار بدترشم بکنم...تمام راهو گریه کردم ...  باورتون بشه یا نه فعلاً احمق تر از اونیم که فکرشو می کنین! آره یه دیوونه ی به تمام معنا که دوست داره با گذشته و خیالات گذشته اش سر کنه... نه ازش بت نمی سازم... فقط می دونم الان باید بگردم و برگردم به خودم، فقط می دونم اون کسی بود که می تونستم باهاش احساس آرامش کنم و صادقانه اش اینه که حالا که بیشتر به خاطر حماقت خودم  ندارمش از خاطراتش به سادگی نمی گذرم... اصلاً می دونی چیه ...باید تاوانشو پس بدم... چه بیشتر چه کمتر از تو...مهم نیست...جواب من منفیه!(بیچاره مامان و بابا!)


کلمات کلیدی: درباره الی ،عاشقانه
 
بازگشت...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤  

نمی خوام با گفتن اینکه ساعت چنده یا مثلاً شبه یا روزه جمله ام رو شروع کنم؛ واقعاً مهم نیست چه زمانیه مهم خسته بودن منه، آره می دونم از نظر تو همه ی حرفای من تکراریه، اصلاً به نظرت بی معنیه پس بذار تو همین بی معنی گفتنا و بی معنی بودنا بهت بگم که دیشب یه کار بی معنی دیگه هم کردم! رفتم سراغ کارت حافظه ی قدیمیم و اس ام اس ها و آهنگ ها و عکسامون... آره دیگه گفتم که بی معنیه می خوای بدترش کنم؟! تا صبح می خوندمو و گریه می کردم ... دیدی از این بی معنی تر نمی شه! دست خودم نبود جدی می گم، هر کاری کردم نشد یادته قبلش چی گفتم؟ می دونم یادت نمیاد خوب حق داری اونجا نبودی که! می گفتم دیگه نمی بینمت هرگز هیچ وقت و تکرار می کردم هزار بار صد هزاربار دیگه نمی بینمت هیچ وقت، هیچ جا... از من بی معنی تر آدم دیدی؟ شرط می بندم که ندیدی، قرارم نیس  ببینی ... ولی بذار یه نصیحت بهت کنم تو این مسائل خیلی دنبال معنی نباش! بگذریم دیشب خوابتو دیدم بعد از کابوس وحشتناکی که پریشب برام ساختی فکر کنم دیدن این خوابو بهم مدیون بودی! ولی خودمونیم معلوم بود به زور اومدی تو خوابما ... مرسی که گذاشتی یه دل سیر کنارت باشم! و اگه بخوام بیشتر حماقتم رو نشون بدم باید بگم ازش تشکر کن که گذاشتش مثل قدیم کنارم باشی! تازگی ها بیشتر دچارت شدم اصلاً هم نمی تونم براش دلیل پیدا کنم داره دو سال می شه باورت می شه ؟ برای من که همه چیز تازه مونده زمان متوقف شده و هیچ تغییری نمی کنه این جوری فکر نکن من مغرور تر از این حرفا بودم که به این وضع و اوضاع بیافتم. خوش به حالت رفیق هر جا و هر جوری که هستی خوشبختی مطمئنم چون تو اونجایی نمی گم بدبختم یا غمگینم هیچی نیستم هیچی فقط دارم نفس می کشم و نفس می کشم ... تنهام رفیق خیلی تنها ... ولی انتخاب خودمه می خوام برگردم پیشش همون که همه ی سالهای زندگیمو باهام بوده همون که همیشه هست و حداقل ترس از دست دادنشو ندارم! تو هم می شی یادگاریروزای خوب زنده گی!


کلمات کلیدی: درباره الی ،عاشقانه
 
با کمی تاخیر...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤  

2 ساعت مونده تا رسماً روز به پایان برسه و یه روز جدید چشم باز کنه... امروز داشتم به این فکر می کردم: من دقیقاً دنبال چی هستم؟ می دونی به نظرم می یاد اصلاً عوض نشدم، هیچی در من تغییر نکرده یا اگه بخوام صادقانه بگم فقط ترسم بیشتر شده، ممکنه به نظر بی ربط بیاد ولی برای من ربط داره جداً می گم ربط داره... برام عجیبه که مردم آرزو دارن یا به داشتن یه چیزهایی امیدوارنو برای بدست آوردنش دنیا رو زیر و رو می کنن یا به خاطرش زندگی می کنن، انقدرا هم احمق نیستم که بخوام همشو زیر سوال ببرم یا حتی مسخره اش کنم... البته اعتراف می کنم که تا حدی دچار یه نوع نا امیدی جنون وار شدم ولی همه دلایلم به اون مربوط نمی شه... من چی دارم؟ چی باید داشته باشم؟ چرا باید خوشحال یا ناراحت باشم و اصلاً بدست آوردن و از دست دادن یه چیزی نمی دونم چی هر چیزی چه احساسی باید ایجاد کنه؟ گیج گیجم... واقعاً دیگه نمی دونم باید چی کار کنم، برای بدست آوردن چی تلاش کنم و حتی اگه بدست آوردمش بعدش چی کار کنم؟ چیزی که مهمه اینکه که هیچ چی تو زندگی من اهمیت نداره هیچ مهمی وجود نداره... بذار اوضاع رو بدتر کنم: می خوام بگم تو مهمم بودی، خیلی مهم که مثلاً فکر می کردم اگه یه روز نبودی همه جا خالی بود...  ولی خوب تو هم رفتی الان با رفتن و دلایلتو این چیزهاش کاری ندارم؛ مسئله اینه توی مهم رفتی و برای من هیچی عوض نشد... هیچی کم نشد زیاد هم نشد، وقتی شنیدم برای همیشه ندارمت ناراحت این مسئله بودم که چرا نمی تونم مشابه بقیه دختر های دنیا رفتار کنم... مگه مهم نبودی، چرا بودی به خودش قسم بودی ولی تنها چیزی که در من عوض شد کناره گیری بیشترم از همه این پررنگ شده ها بود آره حتماً این خودش یه تغییره و برای من احتمالاً یه تغییر بزرگ... باشه دیگه راجع بهش حرف نمی زنم... اصلاً دیگه حقشو ندارم!


کلمات کلیدی: درباره الی ،عاشقانه